زایمان
پسر قشنگم میخوام برات یه دفتر خاطرات درست کنم، دلم میخواد وقتی بزرگ شدی بدونی که از تمام لحظه هائی که باهات بودم لذت بردم، شایدم یه روزی خودت بقیه شو نوشتی 
.gif)
در مورد دوران حاملگیم نمینویسم فقط همین و بدون که تک تک روزائی رو که تو توی وجودم بودی رو دوست داشتم و بعضی وقتا دلم واسه اون وقتا تنگ میشه .gif)
پسرم قرار بود ٢٦ خرداد ٩٠ به دنیا بیاد ولی مارو شدیدا غافلگیر کرد، من بخاطر اینکه ٢ ماه اخر استراحت مطلق بودم برای تعطیلات عید که رفتم رشت خونه پدر و مادرم دیگه برنگشتم تهران، تا روز ٢٢ اردیبهشت که همسرم اومد دنبالم که برگردیم تهران، من به اتفاق پدر و مادرم شنبه ٢٤ اردیبهشت برگشتم خونه ، روز بعدش پدرو مادرم برای خرید یه سری از لوازم سیسمونی که باقی مونده بود رفتن بیرون و منم مشغول تزئین اتاق ایلیا جونم شدم، خلاصش کنم اینکه اتاق و چیدیم و تزئین کردیم و ٤ شنبه ٢٨ اردیبهشت خوانواده همسرم اومدن و سیسمونی رو دیدن و از همون روز عصر درد منم شروع شد، از مامانم اصرار که بریم دکتر و از منم انکار که این دردا طبیعیه و هنوز ٢٩ روز دیگه مونده و .... خلاصه شب و با درد تا صبح نخوابیدم صبح مامانم با اصرار مجبورم کرد که با دکترم تماس بگیرم و دکترمم گفت برای یه سری از ازمایشات برم بیمارستان که چون مادران بهم نزدیک بود رفتم اونجا ( اخه قرار بود عرفان زایمان کنم).
تو اورژانس بستری شدم گفتن ضربان قلب بچه ضعیفه کلی بهم اکسیژن دادن که دیدن تاثیر نداره امادم کردن واسه زایمان، خلاصه خودم خواستم بیهوشیم اسپاینال باشه تا لحظه دنیا اومدن عزیزترینم و ببینم.
اینو بگم که خدا خیلی به بچم رحم کرد اخه مکونیوم دفع کرده بود و اگه نیم ساعت دیرتر زایمان میکردم .... واقعا دست دکترش درد نکنه چون هم بچم سالم بود و هم زایمان عالی داشتم.
پسرم ٢٩ اردیبهشت ٩٠ ساعت ١:٢٥ دقیقه ظهر با وزن ٢.٧٦٠ و قد ٤٧ سانت به دنیا اومد و کاملا سالم و قوی بود که حتی ١ روزم اضافه تو بیمارستان نموند.
.gif)
فعلا بای تا فردا .gif)


زایمان
